شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
233
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
خانقاه سبيل كنم ، چه گوسفند خراسان سبب غارت تاتار ناچيز شده بود . چون علاء الدّين از آن معنى واقف شد به من فرستاد كه : شنيدم كه گوسفندان مىخرى تا برسم خانقاه خود سبيل كنى . ما مىخواهيم كه در اين باب با تو شريك شويم ، ما خود آنجا بفرستيم * آن مقدار كه كفايت كند . من نيز از خريدن گوسفند باز ايستادم . اگر بايجاز وعد وثوقى نداشتم و آن را بر منع از شراء بالموت حمل مىكردم ، بعد از انكه از وى جدا شدم و بقزوين رسيدم شبانى دو ديدم با چهار صد سر گوسفند آبستن بيامدند ، همچنان بقلعهء خرندز « 1 » فرستادم ، و نمىدانم كه بعد از هرج و مرج حال آن گوسفندان بچه انجاميد . و از جهت ايشان اسد الدّين مودود را با من فرستادند . و سلطان گفته بود كه : اسد مودود را اگر خواهند كه با تو فرستند منع كن و او را با خود مياور ، من سبب آن را نمىدانستم . پس با ايشان گفتم كه سلطان چنين وصيّتى كرده است ، فايده نكرد . و اسد برآمدن حريص شد . و مآل حال او آن بود كه چون اداء رسالت كرد بىآن نبود كه بتعريض از شرف الملك شكايت مىكرد . اين معنى در دل شرف الملك متمكّن شد ، و اتّفاق افتاد كه سبب [ خبر وصول ] « 2 » ناگهان تاتار سلطان از تبريز رحلت كرده بموقان رفت ، و در عقب مكتوب شرف الملك وارد شد كه : رسول الموت مسكين اسد الدّين * مودود بتاتار نامه نبشته بود ، و در آنجا بر سرعت وصول حثّ كرده ، چون آن مكتوب بدست افتاد او با قومش در عداد مقتولان درآمدند « 3 » .
--> ( 1 ) - در نسخهء اصل : حربدز . ( 2 ) - يعنى به زنجان رسيدن آنان . ( 3 ) - گويا مراد مصنف اين باشد كه شرف الملك از كينى كه نسبت به اين مرد در دل گرفته بود او و كسانش را كشت ، و به سلطان چنان وانمود كرد كه نامهاى بتاتار نوشته بوده است .